ابن المقفع ( مترجم : منشي )

32

كليله و دمنه ( فارسي )

اتّفاق نيفتاد . و بدين تحفّظ [ 1 ] و تيقّظ [ 2 ] اعتقاد من در موالات تو صافيتر گشت ، چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالك [ 3 ] و تماسك [ 4 ] نتواند بود [ خاصّه ] كه [ 5 ] در غربت ، و در ميان قومي كه نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد . و عقل بهشت خصلت بتوان شناخت : اوّل رفق و حلم ؛ و دؤم خويشتن شناسي ؛ و سؤم طاعت پادشاهان و طلب رضا و تحرّي [ 6 ] فراغ ايشان ؛ و چهارم شناختن موضع راز و وقوف بر محرميّت دوستان ؛ و پنجم مبالغت در كتمان اسرار خويش و از آن ديگران ؛ و ششم بر درگاه ملوك چاپلوسي و چرب زباني كردن و اصحاب را بسخن نيكو بدست آوردن ؛ و هفتم بر زبان خويش قادر بودن و سخن به قدر حاجت گفتن ؛ و هشتم در محافل خاموشي را شعار [ 7 ] ساختن و از إعلام چيزي كه نپرسند و از اظهار آنچه بندامت كشد احتراز لازم شمردن . و هر كه بدين خصال متحلّي [ 8 ] گشت شايد كه بر حاجت خويش پيروز گردد ، و در اتمام آنچه بدوستان بر گيرد اهتزاز [ 9 ] نمايند . و اين معاني در تو جمع است ، و مقرّر شد كه دوستي تو با من از براى اين غرض بوده‌ست ، لكن هر كه به چندين فضايل متحلّي باشد اگر در همه ابواب رضاى او جسته آيد و در آنچه بفراغ او پيوندد مبادرت نموده شود از طريق خرد دور نيفتد ، هر چند اين التماس هراس بر من مستولي گردانيد ، كه بزرگ سخني و عظيم خطري است . چون برزويه بديد كه هندو بر مكر او واقف گشت اين سخن بر وى ردّ نكرد ، و جواب

--> [ 1 ] . ( 1 ) تحفّظ خويشتن داري و هشيار و بيدار بودن و خود را نگاه داشتن . [ 2 ] . ( 1 ) تيقّظ بيدار بودن و هشيار كار خود بودن . [ 3 ] . ( 2 ) تمالك توانائي به نگاه داشتن خويشتن از گفتن چيزي و كردن كاري . [ 4 ] . ( 2 ) تماسك خويشتن داشتن در نزد ديگري . [ 5 ] . ( 2 ) خاصّه كه در نسخهء اساس و برخي نسخ ديگر بجاى اين لفظ فقط « كى » دارد ، و چون جمله ناقص مينموده است در آخر آن از براى تكميل هر كسي بميل خود كلماتي افزوده است - در جدول اختلاف قراءات آنها را ضبط و ثبت كرده‌ايم . [ 6 ] . ( 5 ) تحرّي طلب كردن آنچه سزاوارتر باشد ؛ جستن بهترين و شايسته‌ترين كار . در اساس : تحرّى و فراغ . [ 7 ] . ( 9 ) شعار ص 13 ح برس 18 ديده شود . [ 8 ] . ( 10 ) و ( 13 ) متحلّي آراسته و زينت كرده شده . [ 9 ] . ( 11 ) اهتزاز رجوع شود به ص 15 ح برس 7 يعني دوستان در اتمام خواهش او اهتزاز نمايند .